سایهای که روی دیوار غار راه میرود
صدای گنجشک و بلبل شنیده میشد و باد سردی هم به پشت کمرم میزد. دور تا دور را درخت گرفته بود و همه جا سایه بود. همسایه سمت راستی داشت باغچهاش را بیل میزد. او داشت زیر آفتاب عرق میریخت و من زیر آلاچیق سردم شده بود. بعضی وقتها نمیدانیم کجاییم. بعضی وقتها نمیدانیم جایی که هستیم، همان جایی است که باید باشیم یا نه! و جایی که میخواستیم، همان جایی است که دوست داشتیم باشیم! این حرفها را زمزمه میکردم که صدای خش خش برگها حواسم را پرت کرد. سرم را برگرداندم. روبروی در آلاچیق ایستاده بود و گرد و خاک از سر و صورت و لباسهایش پایین میریخت.
گفت :«آدم باورش نمی شه تو هنوز زنده ای!»
سرش را سریع و محکم تکان داد تا گرد و خاک از روی موهای بلندش بریزد و بعد کمی تنش را رقصاند. ادامه داد: «مسخرهس. تو الان باید مرده باشی؛ توی اون رودخونه. میدونی چقدر برات گریه کردم؟!»
وقتی خوب گرد و خاک را از لباسهایش تکاند، کمی ایستاد و به صورتم خیره شد.
:« چرا حرف نمیزنی؟ نکنه راست راستی مردی؟!... هوم؟»
گوشه لبهایم را به طرف بالا تکان دادم و نگهشان داشتم. لبخند نبود. عضله لبهایم گرفته بود. به زور لبهایم را باز کردم. دندانهایم به هم چسبیده بودند. گفتم:«من هنوز یه چیزی رو نمی فهمم.»
:« چرا این جوری حرف میزنی؟ چی رو نمیفهمی؟»
سرش را از طرف چپ خم کرد و شروع به بالا و پایین پریدن کرد. با همان حالت گفتم :«این که ما الان کجاییم!»
خوب که بالا و پایین کرد، سرش را به طرف راست خم کرد و گفت:« آره. یه چند وقتیه دوست دارم بدونم کجام. البته راضی ام ها! فقط دوست دارم بدونم کجاست که این قدر سرده!»
و دوباره شروع به تکاندن خودش کرد. گوشه لبهایم مدام میپریدند. انگار تمام عضلات صورتم تکان میخوردند. پرسیدم :«کجا بودی که این طوری خاکی شدی؟!»
روی یک پایش همان طور سر کج ایستاد. :«هوم؟! با منی؟»
:« گفتم کجا بودی که این طوری خاکی شدی؟»
:« دندونات چسبیدند به هم، آدم نمی فهمه چی می گی! »
به لبهایم فشار آوردم و کامل بازشان کردم. دندانهایم هنوز به هم چسبیده بودند. شروع به بالا و پایین پریدن کرده بود که سرجایش میخکوب شد. با چشمهای باز شدهاش گفت: «خیلی جالبه. انگار میخوای بگی دوستت دارم، اما روت نمیشه. مثل اون روزهای اول!»
این جمله را که گفت، فکم شل شد و عضلات صورتم باز شدند. با دست، گونههایم را مالیدم و به صورت سفیدش خیره شدم. سرش را صاف کرد و با دستهایش موهای بلند و سیاهش را پشت سرش بست. :« دندونات هم باز شد. حرف بزن دیگه. امروز از وقتی اومدی، نشستی زیر این آلاچیق و هی درختها رو نگاه میکنی. چی گفتی؟!»
:« گفتم کجا بودی که این طوری خاکی شدی؟!»
:« آها... هاه هاه... فکر کنم چاه رو سرم خراب شد. به زور خودم رو کشیدم بالا!»
:« چاه؟!»
:« آره. چاه! برای این که اینجا زندگی کنی باید چاه داشته باشی. این باغ و باغچه ها بالاخره یه جوری باید سیراب بشند دیگه.... از اون رودخونه بگو. چی شدی؟ چه جوری الان زنده ای؟ این دو سال کجا بودی؟»
دستش را درون گوشش برد و خاکشان را خالی کرد. گفتم :«من هنوزم نمیدونم چه طوری الان اینجام. من انگار هر روز بعدازظهر خودم رو از توی رودخونه میکشم بیرون و میام اینجا!»
بلند زد زیر خنده. بعد به طرفم آمد، کنارم نشست و بغلم کرد. :«مرد من! میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده بود. هر روز دلم میخواست اینجا باشی. همین جا... این یه هفته ای که اینجایی انگار همه دنیا رو بهم دادند.»
:« گفتی دو سال گذشته؟»
گونهاش را روی شانه ام گذاشت و گفت :« اوهوم. این دومین بهاریه که اینجام. بوی یاس و شکوفه گیلاس اینجا مستم میکنه.»
چشمهایش را بست و هوای سرد و بهاری صبح را با بینی به سینهاش کشید. دستم را دور کمرش انداختم و پرسیدم :«ما هر روز داریم اینجا کار میکنیم. ولی... توی این دو سال... از کجا پول در میآوردی؟»
این بار هم بلند خندید. :« هاه هاه هاه هاه... پول؟! خیلی وقت بهش فکر نکردم. شاید از وقتی اومدم اینجا. انگار همیشه هست. هر چه قدر که بخوای. هیچ وقت مشکلی نداشتم. فقط یکی دو بار... مجبور شدم... »
:«مجبور شدی چی؟ »
:«هیچی ولش کن. »
:«نه بگو.»
:« چیز خاصی نیست. ندونی بهتره.»
:« بهت میگم بگو! داری غیرتیم میکنی.»
:«هاه هاه... دیوونه. مجبور شدم اجازه بدم همسایهها بیاند اینجا و حسابی خوش بگذرونند. خوب بود. خوش گذشت. فقط یه کم درختا رو اذیت کردند.»
:«چه قدر گرفتی بابتش؟»
:«پول؟ نه پول نگرفتم. اینجا هر کس پول بخواد بهش میخندند. فکر میکنند تجمل گرا شده. توی باغا همه چیز هست. کسی نیاز نیست بره جای دیگه. »
:«پس چرا میگی مجبور شدی؟»
:«مجبور شدم دیگه. به وقتش میفهمی!»
از کنارم بلند شد و روبرویم ایستاد. پرسیدم :«هنوزم میخوای بدونی کجایی؟»
دستهایم را گرفت و کشید. گفت :« نه! اصلاً برام مهم نیست!»
:« ولی تو الان گفتی... تازگیا دوست داری بدونی کجایی!»
:« آره... گفتم. چند وقت پیشا خیلی دوست داشتم بدونم کجام. اما یکی گفت مگه از اینجا لذت نمیبری؟ گفتم چرا. گفت پس چرا میخوای بدونی کجایی؟ گفتم میخوام به دوستام هم بگم بیاند اینجا. گفت اگه دوستات از اینجا خوششون نیاد باهاشون از اینجا میری؟ یه کم فکر کردم و گفتم نه. گفت پس دنبال دوستات نگرد. فقط از اینجا لذت ببر. همه جا دوست خوب هست. همه جا دوست خوب پیدا میشه!»
سرم را برگرداندم و به همسایه سمت راستی نگاه میکردم که به ما زل زده بود. همسایه دست تکان داد. او هم دستش را برای همسایه تکان داد. پرسیدم:«این کسی که باهاش حرف زدی همین نبوده؟!»
خندید. :« تو چه قدر بامزهای مرد! دلم برای مزه پرونیهات تنگ شده بود.»
همسایه سمت راستی داد زد :«سلام همسایه. مردت رو پیدا کردی؟»
او هم داد زد :« سلام. آره. پیداش کردم. یه هفته است از توی رودخونه دراومده.»
و هر دو بلند زیر خنده زدند. همسایه دوباره گفت :« مواظبش باش. رودخونه جای برگشتن نیست. حتماً خیلی دوستش داری که برگشته!»
لبخند زد و سرش را تکان داد. گفتم: «تو با این همسایه چه قدر صمیمی هستی؟»
:« خیلی! چه طور مگه؟»
گفتم: «خوب اون یه مرد غریبهس!»
لبهایش را محکم گرفته بود. از خنده داشت میترکید. گفتم :« چرا از وقتی اومدم فقط میخندی؟»
خندهاش ترکید. بلند بلند وسط آلاچیق ایستاده بود و میخندید. دستم را فشار داد. :«خوب داری از یه چیزهایی حرف میزنی که خیلی وقته بهشون فکر نکردم... مرد غریبه. هاه هاه هاه...»
از جایم بلند شدم. دستم را به کمرم زدم. ساکت شد. تکانم داد. گفت :« چی شد؟ چرا به هم ریختی؟»
:« چه طور میتونی جایی زندگی کنی که همه چیز هست؟ یعنی تو دوست نداری بیشتر از این داشته باشی؟»
:« بیشتر از این می خوام چی کار؟ من همین که تو رو دارم واسم کافیه!»
:« آخه چه طور ممکنه آدم بتونه بدون ارتباطات زنده باشه!»
:« وای خدا.... این جا همه با هم صمیمی اند! هر چند وقت یه بار یکی از همسایه ها توی باغش مهمونی میده و همه دور هم جمع میشیم. تو تازه اومدی. هنوزم کسی تو رو ندیده! من هم یکی از اونهام! چته؟»
:« میدونی؟! چه طوری میشه جایی زندگی کرد که هیچ نیازی احساس نمیشه! باید یه چیزی بخوای. باید یه چیزی کم باشه و به دستش بیاری.»
:« یعنی چی؟! نمیفهمم. تو نمیخوای آرامش داشته باشی؟ تو نمیخوای از جایی که هستی لذت ببری؟»
:« این جا یه جزیرهس. ما توی این جزیره گیر افتادیم. من میخوام برم رودخونه رو یه بار دیگه ببینم. اگه بتونیم بریم اون ور رودخونه میشه فهمید الان کجاییم.»
:« ازم انتظار نداشته باش باهات بیام! با این که اینجا یه جزیرهس، اما به بیرون راه داره. پلهایی که روی رودخونه زدند درست مخالف جاییه که تو ازش اومدی! اما اونجاها هم مثل اینجاست. هیچ فرقی نمیکنند. اصلاً مگه توی این چند وقتی که اینجا بودی بهت بد گذشته؟»
:« علم داره پیشرفت میکنه. اون وقت ما هنوز باید برای کندن چاه، بریم زیر زمین و چاه رومون خراب بشه! دور تا دور ما آبه! چرا ازش استفاده نکنیم؟!»
دستم را رها کرد، نفس عمیقی کشید و با فشار بیرونش داد. :« من باهات نمیام. این کارها لذت بخشه. همون قدر که شنیدن موسیقی، خواندن کتاب، و یا هر کار دیگه ای لذت داره! اگه کتاب، موسیقی، ساز و یا هر چیز دیگهای بخوایم میتونیم سفارش بدیم تا برامون بیارند. فقط کافیه یه روز باغ رو به اشتراک بذاری! من خودم چند تا ساز و کلی کتاب گرفتم! میخوای ساز بزنی یا کتاب بخوانی؟! کتابخونه توی اتاق خواب رو ندیدی؟»
:« چه جوری میخوای یاد بگیری ساز بزنی؟ کسی هست اینجا یادت بده؟! کتابهای فلسفه رو چی؟ تو که جمهوری افلاطون رو خواندی چیزی هم فهمیدی؟ چرا راه رو سخت میکنی؟! من وقتی از رودخونه اومدم بیرون و اون طرف رو نگاه کردم، اون جا برام خیلی جذاب تر بود. شهر بود! حتماً همه چیز داره. میریم اون طرف رودخونه. زیاد سخت نیست. اینجا رو که ازمون نمیگیرند. برمیگردیم!»
به طرف همسایه برگشت و بی اختیار گفت :« اون طرف رودخونه سرابه! از هر کسی که اینجاست بپرسی، همین رو بهت میگه! »
داد زدم :«مردم اینجا زل زدند به سایه های روی دیوار غار! کسی دنبال خورشید نیست. بیا بریم خورشید رو ببینیم.»
سرش را تکان داد. :« من نمیام. میتونی بری. من اینجا خوشبختم. همیشه یه همچین جایی رو دوست داشتم. خیلی چیزها اینجا منطقی نیست. اما همیشه هر وقت چیزی رو بخوای... میتونی به دستش بیاری؛ راحت تر از اونی که فکرش رو بکنی. تو نمیدونی چی میخوای. نمی دونی کجایی! حتی نمیدونی از شهر چی میخوای. نمیدونی شهر کجاست! اونجا فقط کار میکنی برای این که پول به دست بیاری. با پول میخوای چی کار کنی؟ چیزی غیر از این بسازی؟ یه خونه، یه محل امن برای زندگی. مگه آرامش نمیخوای؟ من... من... »
دستش را جلوی صورتش گرفت. کمی با آستینش چشمهایش را مالید و دماغش را بالا کشید. هق هقی کرد و به طرف خانه دوید. داد زدم :« من برمیگردم و برات تعریف میکنم چی دیدم! به سایه ها زل زدی!»
توجهی نکرد. وارد خانه شد و در را بست.
از لحظه ای که به طرف رودخانه راه افتادم، هوا گرمتر شد. جاده گلی شده بود. صداهای جنگل دیگر نمیامد. همه چیز صدای غرش رودخانه را میداد. حتی دیگر صدای شلپ شلپ حرکتم را روی گل و شل جاده نمی شنیدم. عرق کرده بودم. یاد مرد همسایه افتادم. انگار نگاه آخرش داشت من را دنبال میکرد. از آلاچیق که بیرون زدم فقط من را نگاه میکرد. دیگر بیل نمیزد. پشتم را نگاه نکردم تا بی تفاوت نشان بدهم، اما نتوانستم برنگردم و نگاهش نکنم. سرش را تکان داد. با این که دور بود اما انگار چشمهایش را واضح میدیدم. چشمهایش سنگین شده بودند و از رمق افتاده بودند. بیل از دستش افتاد. دیگر سرم را برگرداندم و راه افتادم.
کسی داشت توی مه از رودخانه برمیگشت. داد زدم. :« سلام مرد! چه قدر راه تا رودخونه مونده؟!»
به من که نزدیک تر شد، بوی سنگینی زیر دماغم زد. دستی به موهای چرک و نامرتبش کشید و سرش را بالا آورد. خندید. خندهاش مثل صدای کفتار بود. دندانهایش از فرط پوسیدگی سیاه شده بودند. و چشمهایش سبز بودند. با صدای زنگداری گفت :« هوم. رودخونه! تو چرا میخوای بری به رودخونه؟!»
:« نمیخوام برم رودخونه. میخوام برم اون طرف رودخونه!»
:« هوم. تو فکر میکنی اون طرف رودخونه چی پیدا میکنی؟»
شانههایم را بالا انداختم. :« نمیدونم. چیزی که این طرف نیست... چه طوری از رودخونه میای و این قدر کثیفی؟!»
دوباره مثل کفتار خندید و سرش را تکان داد. گفت :« چیزی که تو میخوای همین جاس. تو الان اون طرف رودخونهای! یه نگاه به خودت بنداز ببین خیلی تمیزی!»
دستهایم را بالا آوردم. آستینهایم چرک شده بودند. پیراهنم، شلوارم و حتی کفشهایم. در کسری از ثانیه زیر پایم خالی شد و پرت شدم!
چشمهایم را باز کردم. کنترل را روی میز کوبید و آه کشید. سرم را برگرداندم و نگاهش کردم. روی مبل کناری نشسته بود. گفت :« بیدار شدی؟ دیگه کم کم باید بخوابیم! »
:« اینجا کجاست؟»
:« تو هنوزم نمیدونی کجایی؟ سر کار نیستی! دیگه هفت و هشت میای خونه هر شب. »
:« هر شب؟ »
آه کشید و گفت :« آره. هر شب. کاش یه جایی بودیم که این همه پول واست اهمیت نداشت. یه جزیره سرسبز. بلبلها بخوانند، باغ داشته باشیم با کلی درخت. کلی کتاب با چند تا ساز. اینها رویایی نیستند؟»
از جایم بلند شدم و وسط مبل سه نفره نشستم. دندانهایم قفل شدند. گوشه لبهایم را به سمت بالا کشیدم. لبخند نبود. مقداری گچ از سقف کنده شد و روی سرم ریخت. نگاهش کردم که دستهایش را زیر چانهاش زده بود. آه کشید و گفت:« شهر مثل غار افلاطونه!»
مصطفی مردانی.
سوم بهمن 87
پنج صبح!

